تبلیغات
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد - مادر - داستان کوتاه
 
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد
ما وقت گذاشتیم تا در وقت شما صرفجویی شود...
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: مازیار

-          خانم جون من می خوام برم خرید . چیزی نمی خوای ؟ ... ای بابا ، باز که آلبوم قدیمی رو گرفتی دستت ! خسته نمی شی اینقدر عکسای قدیمی رو نگاه می کنی ؟

-          دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده ، خیلی وقته دور هم جمع نشدیم ،از وقتی هم که رضا واسه ادامه تحصیلش از ایران رفته ، خیلی تنها شدیم ... راستی می خواستی بری خرید. چی می خوای بخری ؟

-          برم یکم سبزی بخرم تا شما یه قرمه سبزی خوشمزه واسمون درست کنی.

-          نه نمی خواد شما بری خرید ، همون دفعه قبل که به جای سبزی خورش ، سبزی خوردن گرفتی بس بود . خودم می رم ، شما هم پاشو به این گلای بیچاره آب بده .

-          پس بی زحمت کم نگیر ، آخه انگار برای این 2 تا جوون کناریمون مهمون می خواد بیاد.

 از وقتی یه زوج جوون همسایشون شده بودن ، خانم جون شده بود عین  مادرِ تازه عروس همسایه ... هم محرم رازش بود ، هم راهنما و هم .... آشپز !!

-          سلام خانم جون ، خوش اومدید ، چی شده حاج آقا نیومدن خرید ؟ سرافرازمون کردید.

-          سلام احمد آقا ، ممنون پسرم ، گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم ببینم در چه حالی ... راستی خانومت چطوره؟ خوراکی که گفتم رو دادی بهش بخوره ؟ برای تو راهیتون خوبه !!.... بی زحمت همین سبزیای منو هم حساب کن ...

 

-          جون خودم اول مسعود شروع کرد ، من که نمی خواستم بزنمش ...

 

زن گوش پسرشو پیچوند و گفت : مگه هزار بار بهت نگفتم با این پسره نگرد؟دیدی آخرشم مثل خودش شدی؟هی می گم .... اِ   سلام خانم جون . خوبید ؟ می بینید اوضاع منو؟کلافم کرده این پسر ....

-          ناراحت نباش دخترم ، شیرینی پسر داشتن به همین شیطنتاشه دیگه ...علی جون اون سوره ای که گفته بودم رو حفظ کردی ؟

-          آره خانم جون. می خواین بخونم؟

قبل از اینکه خانم جون حرفی بزنه ، علی شروع کرد به خوندن سوره کوثر ... البته اگه از تلفظ اشتباهش بگذریم ! سوره رو درست خوند .

-          باریکلا علی آقای گل خودم . عصری که اومدی خونمون جایزتو می دم ...

همین که خانم جون کلید خونه رو چرخوند و وارد شد ، حاج آقا که انگار جا خورده بود ، تلفن رو سریع قطع کرد . چند روزی بود که رفتارای حاجی مشکوک شده بود .اگه بعد از این همه سال زندگی ، شوهرشو نمی شناخت و البته بکم جوونتر بودن ، به حاج آقا شک می کرد . هرچند که همین الانم بدش نمیومد یکم حاجی رو سین جیم کنه ، بلکه یکم از یکنواختی در بیان ...

-          عجب بویی میاد از آشپزخونه خانم . نکنه غذا داره می سوزه ؟

خانم جون سریع رفت تو آشپزخونه که خدایی نکرده غذاش نسوخته باشه . همین طور که مشغول هم زدن خورش بود ، احساس کرد چیزی به پاش چسبیده ، تا برگشت ، قبل از اینکه بتونه نسبت به نوه کوچولوش که پای مادر بزرگشو بغل کرده بود ، واکنشی نشون بده ، دختر بزرگش پرید تو بغلش ...

حسابی شوکه و زوق زده شده بود ، همون حسی رو داشت که 35 سال پیش ، بعد از  اینکه نوزاد کوچولوش رو دادن بغلش پیدا کرده بود ... تو همین فکر بود که دستی مردونه شونه هاشو گرفت . تا برگشت اشک از چشماش جاری شد ...

رضا همونطور که مادرشو بغل می کرد گفت :

*** روزت مبارک مامان جونم ***



تقدیم به مادر عزیزم و همه مادرانی که بی وجودشان وجودمان بی معنا می شود

نویسنده : مازیار شاهسون پور







نوع مطلب : داستان کوتاه، مطالب خواندنی، 
برچسب ها : مادر، روز، هدیه، مادربزرگ، داستان، کوتاه، فرزند،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




مرجع مطالب مورد نیاز شما از اینترنت...( مطالب طنـــز ، پزشكی ، عاشقانه ، مذهبی ، كتاب ، روانشناسی ، عكس ، علمی و كلی چیزای دیگه رو تو این وبلاگ پیدا می كنید )
دوستان عزیز!!نظر های شما در قسمت نظرات ، امید و انگیزه ی ما برای ادامه ی کاره...پس نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : مازیار
مطالب اخیر
موضوعات
نظرسنجی
این وبلاگ چی کم داره؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :