تبلیغات
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد - داستان کوتاه : " سال تحویل "
 
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد
ما وقت گذاشتیم تا در وقت شما صرفجویی شود...
سه شنبه 8 فروردین 1391 :: مازیار
-    مامان نمیای خرید ؟
مادر سرشو از لابلای خرت و پرتای انباری کوچیک خونه بیرون آورد و با دستمال گردگیری سیاه شده ای که تو دستش بود ، عرقشو پاک کرد که البته این کارش باعث شد یه خط سیاه رو پیشونیش بیافته  ، رو به دختر کرد و گفت : میبینی که کلی کار مونده ، هنوز باید همه وسایل تو انباری رو تمیز کنم ، فردا هم سال تحویله... شما با باباتون برید.
- دختر به مامانش که با این خط سیاه رو پیشونیش عینهو کماندوهای ارتش شده بود ، نگاه کرد و گفت : آخه مامان تو هم بیای بهتــ...
- راستی تو چرا داری میری؟بدو بیا کمک کارت دارم!
- بابا ! بابا ! من دم در منتظرتونم ، سریع بیاید.
-    - مادر به دخترش نگاه کرد و با لبخند ، واژه تکراری " ای تنبل " رو تکرار کرد .
-    خانم نمیای ؟ چاییت سرد شد ، تازه این فیلم اکشنه به جاهای حساسش رسیده ...
-    نه حاجی ، باید لباسای بچه هارو آماده کنم . آخه فردا که میان می خوام عیدیاشون آماده باشه ...راستی تو با داری پای فیلم تخمه می خوری پیرمرد ؟ مگه دکتر نگفت برات ضرر داره ...
*********************
مامان ! مامان ! مامان ! ما برگشتیم ...
-    مادر دختر کوچولوشو بغل کرد و گفت : سلام دخترکم ، بیا ببینم چیا خریدی ؟
-    دختر کوچولو بدون ترس از دستمال سیاه گردگیری ای که دست مامانش بود ، پرید تو بغلش و گفت : من که چیزی نخریدم ، آخه خودتون گفتید امسال باید بیش تر صرفه جویی کنیم . منم که لباسام هنوز نو بودن مامانی...
-    راستی بریم ببینیم آبجی و داداشی چه چیزای خوشگلی خریدن ؟
*********************
-    خانم جون چرا اینهمه زحمت کشیدید؟ بچه ها بیاین سر سفره بشینین و عیدیای امسالتون رو ببینید . الان سال تحویل می شه ها !
-    مادربزرگ با لبخند همیشگیش عیدی بچه ها رو که با حوصله کادو کرده بود بهشون داد و هرکدومشون رو جدا یه ماچ مادربزرگی کرد...
-    اِ مامان ! پس عیدیِ من چی شد ؟
-    مادربزرگ بلافاصله یه شکلات چپوند تو دهن پسرش و یه ماچ مادرونه کرد و به یاد اون همه لباسی که تو طولِ این همه سال عمرِ پسرش براش دوخته بود افتاد...
-    مامان ! مامان ! مامان نیگا کن مامان بزرگ چی برام دوخته ! چه لباس خوشگلیه ! تازه شلوارم داره . مال آبجی و داداشی شلوار نداره ...
-    مادربزرگ نوه شیرینشو بغل کرد و گفت : آخه برای همتون به یه اندازه پارچه گرفتم ، اما چون تو کوچولوتری ، اضافه پارچتو شلوار کردم ...
-    پدربزرگ که تا الان داشت قرآن می خوند ، سرشو بالا آورد و رو به پسرش گفت : بیا ، بیا این آیه رو بخون ! آره همین آیه 24 و 25 سوره یونس ! من که خوندم یاد حرفای اون مجریِ ماهواره افتادم که درباره آزادی و خوشبختی و ایران و ... صحبت می کرد.دلم می خواست اینارو می خوند تا عین یه مشت محکم از خدا بخوره تو فَکِش ...
-    دخترک که انگار چیز جدیدی کشف کرده بود پرسید : اِ بابا بزرگ ! مگه شما ماهواره نگاه می کنید ؟ آخه خانوم معلممون می گه ماهواره خیلی بده !!!
-    پدربزرگ مِن و مِن کنون خواست درباره خانوم معلم نوه اش حرف بزنه ، اما پشیمون شد و به جاش گفت : خب من فقط کانالای خوبشو نگا...

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک
.
.
.
.
راستی بابا بزرگ ، خدا مهربونه که ! مُشت تو فک کسی نمی زنه ...

 
 

نویسنده داستان : مازیار شاهسون پور

منبع : طنزکده شایعه




نوع مطلب : داستان کوتاه، کرکر خنده(خنده بازاره اینجا)، مطالب خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، طنز، شاد، عید، تحویل، سال، قرآن،
لینک های مرتبط : طنزکده شایعه،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




مرجع مطالب مورد نیاز شما از اینترنت...( مطالب طنـــز ، پزشكی ، عاشقانه ، مذهبی ، كتاب ، روانشناسی ، عكس ، علمی و كلی چیزای دیگه رو تو این وبلاگ پیدا می كنید )
دوستان عزیز!!نظر های شما در قسمت نظرات ، امید و انگیزه ی ما برای ادامه ی کاره...پس نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : مازیار
مطالب اخیر
موضوعات
نظرسنجی
این وبلاگ چی کم داره؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :