تبلیغات
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد - ویژه عید قربان
 
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد
ما وقت گذاشتیم تا در وقت شما صرفجویی شود...
دوشنبه 16 آبان 1390 :: مازیار

بالاخره به نیمه گمشده اش رسید . کسی که مطمئن بود خداوند برای او آفریده . از دیروز که این ازدواج خجسته سرگرفته احساس دیگری داشت . گویا تمام خوشی ها و شادی های جهان در یک نقطه جمع شده باشند و او در میان آن ها . همیشه آرزوی این روز را در سر می پرورانید... در افکار خود غوطه ور بود که صدای ندا دهنده ی رسول خدا او را به خود آورد . فرمان جهاد در مقابل مشرکین متجاوز ! چه باید می کرد ؟ گذر از خوشبختی جدیدی که به دست آورده بود ؟ لحظه ای درنگ نکرد ، لباس از تن کند و جامه رزم پوشید ، فرمان رسول خدا همچون فرمان خدا بود ... عازم سفر شد و به میدان جنگ رفت ، با تمام قوا و دلاوری و جنگاوری برای خدا شمشیر زد و زخم ها برداشت تا که در حالی که هنوز از عشق زمینی سیراب نشده بود به عشق الهی اش پیوست ....

خداوند همچنان امتحان ابراهیم را از ما نیز می ستاند ...

 

 

شب از نیمه گذشته بود و او خسته در حالی که سر در کت خود فرو برده بود تا از سوز سرمای زمستان در امان باشد به حال خود می اندیشید . هر سال در روز عید قربان ، برای خدا گوسفندی سر می برید و مومنین و فقرا را غذا می داد . اما امسال فقر چنان بر او مستولی شده بود که در تامین غذای خانواده خویش نیز احساس درماندگی می کرد . اما همه این ها و حتی توصیه های امام جماعت محل نیز درد او را آرام نمی کردند ، دوست داشت امسال هم برای خدا کاری کند و اما توانش کمتر از کاری در شان خدا بود ... این افکار چنان او را به خود مشغول کرده بودند که متوجه اطراف نمی شد . با بی توجهی از کنار کودکی دست فروش گذشت و اما به ناگاه گویی برق گرفته باشدش ایستاد و به سمت کودک برگشت . آخرین جعبه آدامس کودک را با اندک پولی که ته جیبش و برای کرایه راهش مانده بود ، خرید ( می دانست که با خرید آخرین جعبه کودک که در این سرما بر خود می لرزید ، رهسپار خانه می شود ) هرچند که سوز سرما به شدت به صورت سیلی می زد ، اما کت اش را درآورده و به کودک داد تا در این سرما راحت تر به خانه برسد و خود پیاده رهسپار خانه شد ....و ندید لحظه ای را که فرشتگان بر دستانش بوسه زدند و پیام تبریک خداوند را بر او قرائت کردند ....

 

 داداش می گم همه گوسفندا باید نزدیک 200 کیلو باشن ، نا سلامتی ما آبرو داریم تو محل ....

( تازه داماد خانواده ای تاجر شده بود . هرچند که از لحاظ سطح درآمدی کمتر و از لحاظ فرهنگی زیر سطح فقر به سر می برد ، اما به دلیل ایمانش و ظاهر مومنش دخترشان را بی چون و چرا به عقدش درآوردند )

* عزیز دل می گم نمی تونم 5 تا گوسفند ، اونجوریکه تو می خوای واست جور کنم ، تو گوسفند نمی خوای که شتر می خوای ... راستی شتر کلاسش بیشتره ها ، می خوای واست شتر بفرستم بزنی زمین ؟ با گوشت 5 تاش می تونی یه محله رو سیر کنی ...

- آقا ولمون کن تو رو به خدا . مگه خدا واسه ابراهیم شتر فرستاد ؟ اگه نمی دونستی بدون که خدا شتر رو واسه حضرت عیسی فرستاد ( با عرض پوزش از خواننده گرامی ، سطح اطلاعاتی دوست عزیزمان به سطح فرهنگی اش دست مریزاد گفته – نویسنده ) می خوای تو عید قربون ، شتر سر ببرم ؟ دینت کجا رفته مسلمون ؟

با یه وانت گوسفند خودشون رو رسوندن به محله پدر زن عزیز . قرار بود غذای نذری درست کنن و توی محله ( که البته از محل های اعیان نشین هم بود ) پخش کنند . گوسفندای طفلک رو یه ضرب فرستادن کنار گوسفند حضرت ابراهیم و غذایی درست شد که عطر خوش اش را هیچ فقیری تا به حال حس نکرده ! ( بی معرفتا حتی نویسنده را هم دعوت نکردن ! آخه این رسمشه ؟ همین شد که نویسنده گرسنه داستان را به ضرر آن ها تمام کرد )

سفره ها پهن شد و غذا میان همسایه ها پخش شد . آقا داماد عزیز هم بلند در میان جمع ، پدر زن عزیزش را دعا می کرد و آرزو می کرد که همیشه سفره ثواب الهی پهن باشد (!!)

هرچند که تاثیر ثواب این سفره مثل گذاشتن دونه(بذر) گندم روی سنگ و دعا کردن برای رشد و تولیده گندمه !!! در حالی که اولین باد همه این دونه ( بذر ) ها رو با خودش می بره و ثمره ای درکار نخواهد بود !!

تقدیم به همه کسانی که امتحان خدا رو پاس کرده اند .(مازیار)

این عید عزیز بر هممون  مبارک باشه و امیدوارم قربونی های خوبی واسه خدا داشته باشیم ( خدایی نکرده منظورم مادر شوهر و مادر زن و ... نیست ، منظور نفس اماره و ازین جور مایه هاست)

نویسنده : مازیار شاهسون پور

منبع : طنزکـده شایعــه





نوع مطلب : داستان کوتاه، مطالب اخلاقی و سازنده، 
برچسب ها : مناسبتی، ویژه عید قربان، داستان کوتاه، اخلاقی، آموزنده، مذهبی،
لینک های مرتبط : طنزکده شایعه،
شنبه 25 شهریور 1396 09:36 ب.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should also pay a quick visit
this web site on regular basis to take updated from latest gossip.
شنبه 18 شهریور 1396 01:57 ب.ظ
Excellent items from you, man. I've understand your stuff prior
to and you're just too wonderful. I really like what you have received
here, certainly like what you are saying and the
way during which you are saying it. You are making it
enjoyable and you continue to take care of to keep it sensible.
I can't wait to learn much more from you. That is really a great website.
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:18 ب.ظ
Everyone loves what you guys are usually up too. Such clever work
and exposure! Keep up the excellent works guys I've included you guys to blogroll.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:32 ق.ظ
Excellent article. Keep writing such kind of info on your page.
Im really impressed by your site.
Hey there, You've done an excellent job. I'll certainly digg it and individually suggest to my friends.
I am sure they'll be benefited from this web site.
دوشنبه 9 مرداد 1396 03:31 ب.ظ
This blog was... how do you say it? Relevant!!
Finally I've found something which helped me.
Thanks a lot!
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:40 ب.ظ
Hey there! Do you use Twitter? I'd like to follow
you if that would be okay. I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward to new updates.
شنبه 7 مرداد 1396 01:03 ق.ظ
whoah this weblog is great i really like studying your articles.
Keep up the great work! You realize, a lot of persons are hunting round for this information, you
can aid them greatly.
چهارشنبه 7 دی 1390 06:32 ب.ظ
سلام علیکم برادر! اجرکم عندالله تعالی! سبحان ربی العظیم و بحمده! سمع الله لمن حمده الله اکبر...(با لحن مکبر مسجد محل)
آخه خدا خیرت بده!!!! این وبلاگت که کپی همون وبلاگته!! اونوقت می شینین پشت سر ما تو روز روشن غیبت می کنین که چرا نظر نمیدیم!
اصلا میدونی چیه؟ میگم اینو طلاقش بده. اصلا چه معنی داره آدم دوتا وبلاگ داشته باشه؟؟ آدم سر وبلاگش هوو بیاره که چی؟؟ ها؟ هر حرفی داری با همون وبلاگت بزن. چه معنی داره یه روز اینجایی یه روز اونجا؟ یا اصلا هرروز هم اینجایی هم اونجا؟ ای بابا!!
مازیار راستش اولین وبلاگم این بود ، اما چون خیلی خوش اخلاق نبود و آشپزیشم خوب نبو و تازه بچه هم برام نیاورد ، مجبور شدم ، چیکار کنم یارانمونو دادن ، منم شلوارم 2 تا شد
چهارشنبه 18 آبان 1390 01:28 ب.ظ
با سلام.
وبلاگتون از پارسال تا الان خیلی پیشرفت داشته اما نمیدونم چرا این بازدید كننده ها فقط میان و میرن و زحمت یه نظر دادن هم به خودشون نمیدن.
ما هم در حال مگس پرونی هستیم.
موفق باشید.
مازیار بازدید کننده ها بی بخارن . بلا نصبتشون . باید با جیمز وات ( که ماشین بخار درست کرد ) آشناشون کنم.
چشششم مزاحم شما هم می شیم تا با هم مگس بپرونیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




مرجع مطالب مورد نیاز شما از اینترنت...( مطالب طنـــز ، پزشكی ، عاشقانه ، مذهبی ، كتاب ، روانشناسی ، عكس ، علمی و كلی چیزای دیگه رو تو این وبلاگ پیدا می كنید )
دوستان عزیز!!نظر های شما در قسمت نظرات ، امید و انگیزه ی ما برای ادامه ی کاره...پس نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : مازیار
مطالب اخیر
موضوعات
نظرسنجی
این وبلاگ چی کم داره؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :