تبلیغات
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد
از شیـر مـــــرغ تا جـون آدمیـــزاد
ما وقت گذاشتیم تا در وقت شما صرفجویی شود...
 
دوشنبه 3 بهمن 1390 :: نویسنده : مازیار


1.چرا تو خونه۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
2.چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع ها به هم رحم نمیکنن؟
3.چرا تو شهروند چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
4.چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
5.چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
6.چرا وقتی می رن شلوار بخرن مغازه های کفش فروشی رو هم نگاه می کنن؟
7.چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
8.چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
9.چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
10.چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
11.چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟
12.چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
13.چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
14.چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
15.چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟
16.چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟
17.چرا سه تار سه تا تار نداره؟
18.چرا اکثر ماشینها تو ایران یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
19.چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟
20.چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
21.چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)
22.چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
23.چرا داماد باید برقصه ؟؟
24.چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
25.چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟
26.چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
27.چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟
28.چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
29.چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟
30.چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
31.چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟
32.چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
33.چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟
34.چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟
35.چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 بلافاصله پریدم شماره 35؟
36.چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 رو دیدی؟

منبع : وبلاگ ستاره زیبا

http://www.ferz.ir/img/newfun.ir-konkor-300x2911.jpg




یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : مازیار

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2011/04/irani.jpg


روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار  دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها میاراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.
 
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
 
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
 
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
 
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

 
سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟
گفت: بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
 
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
 
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
 
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
 
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم  همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
 
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.


همسر دوم : خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزار ماست.
 
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
 
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.




شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : مازیار
http://bashgah.e-koodak.com/wp-content/uploads/2011/09/cartoon-king-18.gif

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات

را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد

و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند،

پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود

و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد

کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،

سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!





http://oloma.persiangig.com/image/khande.png
از رفتگر محله عیدی بگیرید.

گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.


سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.


جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.


با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !


به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !


به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.


نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !


روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !


هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .

پیراهن را روی کت بپوشید.

دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.


ماست را با چنگال بخورید.


با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !


زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.


سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.


برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.


سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.


جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.


شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.


ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.


داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”


دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.


جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید.


منبع : وب سایت ایرانیان شاد




امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد …


منصور با خودش زمزمه کرد … چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.
منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !
۷سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از ۷ سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.

از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت …

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت …

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و
گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!
منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه … منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم …….
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.

منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد …

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد …
بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت: همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دکتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود …


منبع : وب سایت سرگرمی و تفریح





با سلام خدمت جناب اقای مسئول محترم :

اینجانب مازیار مشتی آباد هسته ای با هزاران امید و آرزو گاو و گوسفندای پدریمو فروخته و مدتیه تو رشته تاثیر نخود و لوبیا در انرژی هسته ای تو یکی از دانشگاه های چلغوز آباد مشغول به تحصیل ام .جناب آقای مسئول محترم بذارید خدمت انورتون تعریف کنم ماجرای اون شبیو که حاج ممد قلی خان با عجله و شتابون وارد ده شد و گفت که الان نون تو هسته و انرژی هاش قایم شده ( نهفته ) ، گفت تو شهر هرکی که کارای هسته ای کرده باشه رو استخدام می کنن ، البته اینم گفت که یکمی پولم واسه گرفتن مدرک معتبر لازمه . خب منم که از وقتی چشم باز کردم تو باغچه و باغمون هسته به دست بودم ...

جناب آقای مسئول محترم از وقتی همه دانشمندا و هسته ای ها رو دارن ترور می کنن، من  و چندتایی از این بچه های ده پایین و بالا که تو کارهای هسته ای بودیم همه امیدمون رو از دست دادیم .آخه قرار بود ما به جاهای خیلی بالا برسیم .چند روز پیش همون حاج ممد که قبلا خدمتتون عارض شدم اومده بود و می خواست مارو به زور برگردونه ده . آخه می گفت اون آقا مسئول محترم دیگه گفته " هر دانشمندی که ترور کنید ، خیالمونم نیست چون تو دانشگاها کلیشونو داریم "به خاطر همینم حاج ممد هول برش داشته که حالا دشمن کافر نامرد آدرس ما رو یادگرفته و خدایی نکرده...

اما ما خیالمون راحته که شما آقای مسئول محترم از همه ما حفاظت می کنید . البته نمی گم که برامون محافظ  و ماشین ضد گلوله و این چیزایی که فقط تو شان شما مسئولین محترمه برامون بگیریدا !! نه !! من ازین اشتباها نمی کنم و اصلا غلط بکنم که ازین حرفا بزنم ، آخه بالاخره شمای مسئول که اینهمه به درد کشور می خورید و اگه شما نباشید همه چیز لنگ می شه و اصلا اونوقت کی می مونه که با این دشمنای نامرد کل کل کنه ، ما که از بچگی زبونمون می گرفت و کل کل یاد نگرفتیم ...تازه ما که سیاست بلد نیستیم ، اگه به ما اینهمه پول بدن ، خدایی نکرده همه رو خرج این دانشگاه و علم و کشور می کنیم و تهش چیزی نمی مونه ، اصلا من از همون بچگی هم نمی تونستم پول واسه خودم پس انداز کنم .... خلاصه آقای مسئول ما به محافظ... نه اصلا به محافظم نیاز نداریم ، شما خودتون یه تنه همه رو حریفید ، ما هم که داریم بر می گردیم ده....

امضاء

مازیار مشتی آبادی و جمعی از اهالی هسته آباد و دانشگاه چلغوزآباد اینا

نویسنده : مازیار شاهسون پور

منبع : وبلاگ طــنزکده شایعــه







( کل صفحات : 103 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

مرجع مطالب مورد نیاز شما از اینترنت...( مطالب طنـــز ، پزشكی ، عاشقانه ، مذهبی ، كتاب ، روانشناسی ، عكس ، علمی و كلی چیزای دیگه رو تو این وبلاگ پیدا می كنید )
دوستان عزیز!!نظر های شما در قسمت نظرات ، امید و انگیزه ی ما برای ادامه ی کاره...پس نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : مازیار

مطالب اخیر
سوالات کلیدی و سرکاری ( طنز )
پادشاه و چهار همسرش
اعلامیه یک شوهر نگران در فراق همسرش + طنز
نامه یک کودک به پدرش
پادشاهی که وزیرانش را آزمود
توصیه هایی برای سادیسمی شدن + طنز
آزمون عشق ! ( داستانی جالب و آموزنده )
نامه یک دانشمند هسته ای آینده ، به جناب مسئول محترم
شوهر قدرشناس + طنز
فتوکاتور طنز
تصویب قانون حقوق مادام العمر مدیران دولتی
کمپین جمع آوری ۱٫۰۰۰٫۰۰۰ امضا در اعتراض به گزارش آقای احمد شهید
نحوه نشستن پشت مانیتور
ویژه عید قربان
صدها آلمانی حامی جنبش "اشغال فرانکفورت" تظاهرات کردند
سربازان هم آموزش همسرداری می بینند
کلیپ تحلیل اخبار روز(نیمچه طنز ) - 1
دعوت از آنجلینا جولی برای بازیگری در فیلم ایرانی
اسم خودتان را با صدای بلبل بشنوید
دورکاری
شوخی شهرستانی
عید سعید فطر مبارک
رای به خلیج فارس یا پول ریختن در جیب اعراب؟
مسلمانی که مسلمان نبود
حمله پلیس انگلیس به خانه معترضین + فیلم
گوگل - فیس بوك و ... دوست یا دشمن
نامه هایی که هواچیماهای عراقی سر رزمندگان ایرانی می ریختند - عکس
سوالات بیهوده - طنز - 2
سوالات بیهوده - طنز - 1
هدیه با ارزش

موضوعات
فیلم (6)
شعر (15)
ورزشی (7)
کتابخانه (44)
اخبار روز (35)
حدیث روز (11)
عشقولانه (15)
کتاب شعر (4)
دانلود کلیپ (9)
علوم قرآنی (8)
دانلود بازی (4)
دختر و پسر (6)
کتاب داستان (18)
داستان کوتاه (44)
آموزش رایانه (22)
معرفی کتاب (21)
کتاب مذهبی (10)
طنز سیاسی (26)
کلیپ مذهبی (6)
مطالب علمی (64)
مطالب تاریخی (8)
عکس ماشین (8)
مقالات درسی (8)
دانلود نرم افزار (10)
مطالب مذهبی (51)
راهنمای ازدواج (41)
مطالب خواندنی (183)
همه جور عکس (39)
دانلود پس زمینه (15)
اس ام اس(sms) (19)
ترفند های رایانه (24)
کتاب های علمی (9)
داستان کوتاه طنز (13)
ترفند های موبایل (7)
فروشگاه اینترنتی (19)
نرم افزار آموزشی (5)
تفسیر آنلاین قرآن (3)
نرم افزار های جاوا (8)
آیا می دانستید...؟ (32)
شگفتی های علم (30)
مطالب ماوراءطبیعه (18)
عکس های طبیعت (21)
مطالب روانشناسی (37)
عکس های مذهبی (8)
پس زمینه های شاد (3)
کتاب های انگلیسی (3)
عکس های خنده دار (63)
عکس های بچه گونه (7)
نرم افزار فیلم و صوت (6)
دانلود نرم افزار موبایل (6)
عکس های عشقولانه (9)
پس زمینه های غمگین (3)
نرم افزار مدیریت دانلود (2)
دانستنی های پزشکی (59)
تست روانشناسی و IQ (18)
مطالب اخلاقی و سازنده (92)
کرکر خنده(خنده بازاره اینجا) (139)
زندگی دانشجویان ایرانی!!!! (15)
پسران وارد نشوند(ضد پسر) (15)
دختران وارد نشوند(ضد دختر) (20)
سوره های قرآن و اثرات آن ها (4)
اس ام اس عاشقانه(عشقولانه) (10)
ایران خوب, ایران بهتر(فقط سیاسی) (15)
طنز پسرانه ( خانم ها وارد نشوند ، اگر شدند ، ناراحت نشوند ) (18)

پیوندهای روزانه
نظرسنجی
این وبلاگ چی کم داره؟













آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Click to video call me
  http://webvideocall.oovoo.com/callme/maziar.sh110/284